♥الــــــــمـــــــــــاس آبـــــــــــــــــی♥
هـر کسـی را نتوان گفت که صاحبنظرست...عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست
قالب وبلاگ

مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

ای آرزوی دیـده بینــا چگونــه ای؟


وی مونـس دلِ مـنِ تــنها چگونـه ای؟


از نــاز و نــازکی اگـر ایــنجا نــیامدی


باری یکی بگوی کـه آنــجا چگونــه ای؟


دل هـــدیۀ تـو کـــردم آن را نــخواســتی


جان تحفه مـی فرستم آن را چگونــه ای؟


ای نور چشم مِهر و گل بــوستان حسن


ما بی تو در همیم تــو بــی ما چگونــه ای؟


از وصل تو که نیست، دریغــا! در آتشــم


در هجر من که هست مبادا! چگونــه ای؟


ما خود جــهان گــرفتیم از پیشِ عــاشقی


در سلسله ، تو ای دل شیدا چگونــه ای؟



[ دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390 ] [ 5:19 PM ] [ MJ ] [ هـم نـفـس (6) ]

بـه هـر تـار ، جـان ام صـد آواز هـسـت


دریـغـا کـه دسـتـی بـه مـضـراب نـیـسـت


چـو دریـا بـه حـسـرت گـذشـتـم ، کـه شـب


فـرو خـفـت و بـا کـس سـر خـواب نـیـسـت



                                                                                                     " احـــــمـد شــــــامـلــو   "



[ جمعه 29 مهر ماه سال 1390 ] [ 12:38 PM ] [ MJ ] [ ]


کــــوه هــــــا بـا هــم انـد و تـنـهـای انـد


هــم چــو مــا ، بـا هـمـانِ تـنـهـایـان.

[ جمعه 29 مهر ماه سال 1390 ] [ 12:21 PM ] [ MJ ] [ ]

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شــــــب برای با طراوت ماندن باغ

قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در


تنهاییم رویید با حسرت صدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانی ست


رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.......همین بود آخرین فرصت


و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایت را به روی اشکی از جنس غروبی ساکت و نارنجی خورشید وا کردم


نمیدانم چرا رفتی؟؟؟؟نمی دانم چرا؟؟؟؟


شاید خطا کردم و تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم چرا ؟؟؟تا کی؟؟برای چه ولی رفتی.... و بعد از


رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمـــی


خاکستری گم شد....و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بال هایش غرق در انــــدوه


غربت شدو بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش خیس باران بود....بعد از رفتن انگار کسی حس کرد من بی تو هـــزاران بار در هر لحظه خواهم مرد.... کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد........بعد از رفنتت دریا چه بغضی کرد و کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آن که میدانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد.........!!!


ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شدو بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید ...کسی از پشت قـــاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخابِ آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا؟؟؟؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم.........!!!!

[ جمعه 29 مهر ماه سال 1390 ] [ 11:56 AM ] [ MJ ] [ هـم نـفـس (2) ]

خـیـلـی وقـتـه دلـم  هـوای زیـارت کـرده . بـرم بـشـیـنـم تـو حـرم کـلـی درد و دل کـنـم بـا خـدای


خــودم و اشـکـامـو کـه خـیـلـی وقـتـه جـلـو ریـخـتـنـشـونـو گـرفـتـم جـاری بـشـه رو صـورتـم


چـقـدر احـسـاس خـوبـیـه .


ولـی افـسـوس نـه وقـتـشـو دارم نـه مـوقـعـیـتـش ایـنـم شـانـس مـن دیـگـه .


امـیـدوارم هـر کـی قـسـمـتـش شـده زیـارت حـرم امـام رضـا مـن رو هــم از دعــا


بـی نـصـیـب نـذاره.


الــــــتمـاس دعــــــــا

[ یکشنبه 24 مهر ماه سال 1390 ] [ 4:28 PM ] [ MJ ] [ هـم نـفـس (1) ]
تو گویی که بی من باش مگر می شود؟

تو گویی خواهم بی تو باشم مگر می شود؟

تو گویی باهم و جدا زهم باشیم مگر می شود؟

چون تو گویی آری می شود

هر چه تو گویی می شود

اما بی تو مگر می شود؟؟؟

[ یکشنبه 24 مهر ماه سال 1390 ] [ 3:25 PM ] [ MJ ] [ ]
چقدر دوست داشتم حرفهایم رابفهمی ، نگاهایم رادرک کنی .
چقدر دوست داشتم یک بارازمن می پرسیدی چرانگاه هایت اینقدرغمگین است؟
چرارفتارهایت اینقدر بی رنگ است؟
اماافسوس هیچکس نبود و همیشه من بودم ، من وتنهایی و دفتری پراز خاطرات ...
آری باتوهستم ، تویی که بی تفاوت ازکنارم گذشتی وحتی یکبار هم نپرسیدی چرا چشمهای تو همیشه بارانی ست؟


[ چهارشنبه 20 مهر ماه سال 1390 ] [ 12:41 PM ] [ MJ ] [ هـم نـفـس (0) ]

[ پنجشنبه 14 مهر ماه سال 1390 ] [ 3:52 PM ] [ MJ ] [ ]
مے دانستمــ مے رسد روز رفتنتـــ

حتے اگر ثانیه هآ رآ سفتـــ بچسبمــ

تـــُ براے رفتن آمده بودے

[ چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1390 ] [ 2:26 PM ] [ MJ ] [ هـم نـفـس (2) ]
می خواهم

تمام احساسات کهنه ام را

بفروشم!

بفروشم به دوره گرد توی خیابان!

و به جایش

نمک بگیرم...

برای زخمهایی

که تو باقی گذاشتی..

[ چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1390 ] [ 2:19 PM ] [ MJ ] [ هـم نـفـس (1) ]

 اگــه بـخـوام تـعـریـف کـنـم ایـن روزا چـه حـالی دارم  بـه انـدازه شـاهـنـامـه وقـت مـیـبـره!


ولـی تـو ایـن مـدت ایـنـقـدر خـودمـو زدم بـه بـیـخـیـالـی کـه بـقـول دوسـتـان مـثـلـه یـه دخـتـر


خـوب هـمـه چـی رو فـرامـوش کـنـم و بـه رو خـودم نـیـارم.....


در حـالـیـکـه تـو دلـم پـر غـصـسـت قـهـقـهـه بـزنـم تـا کـسـی مـتـوجـه نـاراحـتـیـم نـشـه


تـا مـبـادا کـسـی دوبـاره بـهـم انـگ افـسـرده بـودن و بـزنـه.


از تـنـهـا بـودن بـیـزارم ولـی هـمـیـشـه تـنـهـام سـاعـت هـا مـیـشـیـنـم حـرف دلـمـو رو


بـرگـه هـای دفـتـر خـاطـراتـم مـیـارم مـیـدونـم اگـه اونـم جـون داشـت مـنـو تـنـهـا مـیـذاشـت و مـی رفـت نـمـونـه بـارز تـنـهـایـی مـن هـمـیـن وبـم بـی نـظـر، مـتـروکـه ولـی مـن بـاز از رو نـمـیـرم و آپـش مـی کـنـم.


بـگـذریـم ایـنـم سـهـم مـنـه از زنـدگـی کـاریـم نـمـیـشـه کـرد.....

[ جمعه 8 مهر ماه سال 1390 ] [ 10:50 AM ] [ MJ ] [ هـم نـفـس (2) ]

امـــروز چــقــدر دلـم واســه تـنــهـایـی خـودم سـوخـــت


شـایـد مـسـتـحـق ایـن تـنـهـایـیـم


خـودم کـردم کـه لـعـنـت بـر خـودم بـاد


فــردا مـن پــایــیـزی مــتـولــد مـیــشــه


کـاش حـداقـل امـسـال سـر عـقـل بـیـاد


کـاش....!!

[ چهارشنبه 6 مهر ماه سال 1390 ] [ 11:50 AM ] [ MJ ] [ هـم نـفـس (1) ]
گمـــــــــان می کـــــردم وقتــــــــی نبــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــاشم

دلـــــت می گیــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــرد

1 روز

1 ماه

1 سال

از رفتنــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــم می گذرد . . .

چه خیـــــال ِ بیهوده ایـــــــ

وقــــتی دلت با دیگریســــــــت ...

[ چهارشنبه 6 مهر ماه سال 1390 ] [ 11:31 AM ] [ MJ ] [ هـم نـفـس (1) ]
دیگر از شکوه عشق و غربت پروانه نمیگویم
دیگر از خودخواهی شمع و خون به دلی گل نمیگویم
دیگر از دلتنگی غروب و زمزمه های آب نمیگویم
دیگر از حزن صدای گنجشکهای پارک پشت خانه مان نمیگویم
دیگر برایت از اینهمه انتظار تلخ نمیگویم
دیگر خاطرات را مرور نمیکنم مبادا یکی از این خاطرات به گوشه عبایش بربخورد
دیگر از این پنجره انتظار نیامدنت را نمیکشم
دیگر به بوق بوق دلمشغولیهای دیگرت نمیگریم
دیگر برایت فکر نمیکنم که چقدر خوبی
آخر خودت گفتی که هیچ نگو دیگر ...
گفتی که خسته شده ای ...
فقط برایت ترانه مینویسم
میدانم یک روز در هجوم نبودنهایم دنبال بودنم هستی
به جستجوی نگاهم ، صدایم ، فکرم ، حضورم و ... میباشی
نمیخواهم نامردی کرده باشم و رهایت کرده باشم
نوشته ای میگذارم که لحظه لحظه های نبودنت را با تمام احساس تعریف کند
و بگوید :
رهایم کردی .... ماندم
رفتم .... آمدی
چقدر زود دیر شد
نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.

[ چهارشنبه 6 مهر ماه سال 1390 ] [ 11:23 AM ] [ MJ ] [ هـم نـفـس (0) ]

کــه ایـم و کـجـایـیـم


چـه مـی گـویـیـم   و  در چـه کـاریـم؟


پـاسـخـی کـو؟


بـه انـتـظـار پـاسـخـی

                               عـصـب مـی کـشـیـم


و بـه لـطـمـه ی پـژواکـی


کـوه وار


                             در هـم مـی شـکـنـیـم.

[ یکشنبه 3 مهر ماه سال 1390 ] [ 7:07 PM ] [ MJ ] [ هـم نـفـس (2) ]

 ایـن روزا یـه حـال عـجـیـبـی دارم حـس خـوبـی نـیـسـت ولـی حـس بـدیـم نـیـسـت


حـس دوسـت داشـتـن و نـداشـتـن حـتـمـا مـیـگـیـد مـگـه مـیـشـه


آره مـیـشـه...


ایـن روزا زل مـیـزنـم بـه یـه عـکـس و بـاهـاش حـرف مـیـزنـم تـنـهـا امـیـدم بـه هـمـیـنـه


عـادت کـردم کـه بـه امـیـد یـه عـکـس زنـدگـی کـنـم یـه حـس خـوب بـهـم مـیـده


حـداقـل ایـنجـوری خـودمـو گـول مـیـزنـم


ایـنـا رو گـفـتـم کـه بـگـم وقـتـی یـکـی رو دوسـت داشـتـه بـاشـی


حـتـی اگـه دوسـتـت نـداشـتـه بـاشـه مـیـتـونـی از دور شـاهـد خـوشبـخـتـیـش


بـاشـی چـون شـادی اون شـادی تـوئـه غـمـش غـم تـو و تـو مـیـتـونـی


تـنـهـا بـا یـک عـکـس سـر کـنـی بـه چـهـرش خـیـره بـشـی و حـرف دلـتـو بـزنـی


عـشـق مـن مـثـلـه یـه خـوابـه کـه هـیـچ وقـت تـعـبـیـر نـمـیـشـه.


بـقـول شـاعـر مـورد عـلـاقـه مـن " شـامـلـو" :


عـشـق را


ای کـاش زبـان سـخـن بـود....


زبــان مـیـگـشـود و از راز دلـم مـیـگـفــت.


[ یکشنبه 3 مهر ماه سال 1390 ] [ 6:08 PM ] [ MJ ] [ هـم نـفـس (1) ]


خستـ ـهـ شُدَمـ ازتکرارِ شنیدنــِ
''مُـــ ــواظبـ خودتـ باشـ''
تو اگر نگرانـ حالـ منـ بودیـ کهـ نمیـ رفتیـ
میـ مــــ ـــاندیـ...!


[ چهارشنبه 23 شهریور ماه سال 1390 ] [ 00:21 AM ] [ MJ ] [ ]
خــیـلــی وقــت اســت کــارم شـده گــلایـه و شـکـوه چــه کــنــم شــایــد از ســر نـاچـاریـسـت.
ماهـهـاسـت انـدیـشـه ام شــده مـشـتـی خــاطـرات کــه شــایـد بـتـوان نـامـش را دلـخـوشـی نـهـاد!
روزهـاسـت در افــکــار خــودم بــه کــاش هــا فـکــر مـی کــنــم .
بــه روزهــایـی کــه فــعــل خــواســتــنـت ، آمـدنـت ، بــودنـت را صـرف مـی کــردم و الــان
تــمــام ایــن افــعـال جـور دیـگـر صـرف شـدن!
نـخـواسـتـن ، نـیـامـدن ، نـبـودن......!
زنـدگــی بــرایــم مـسـیـری طـولـانـیـسـت روزی کــه پــا نـهـادم در ایـن مـسـیـر
از کــاش هــا خـبـری نــبـود
امـا
اکـنـون مـی گـویـم کـاش مـی شـد آخـر ایـن جـاده مـن و تـو مــا مـیـشـدیـم
کـاش بـجـای خـط فــاصلــه کـلـمـه بـا بــیــن مــن و تـو بــود.
امـا افـسـوس کـه ایـن مـسـیـر انـتـهـا نـدارد و نـرسـیـدن تـقـدیـر مـاسـت.




[ چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390 ] [ 2:59 PM ] [ MJ ] [ ]

بـا ایـنکـه نـدیـدمت دلــم هــر روز بــرایــت تــنـگ مـی شـود


بـدیـش ایـن اسـت کـه مـی دانـم تـو هـسـتی ،


کـاش نـبـودی!


مـثـل هـزاران چـیـز دیـگــر کــه تـوی ایــن دنـیــا نیــســت


ولــی آدمــهــا بــاز الــکی دنبــالشــان می گــردنــد،


نمی دانــم ،


شــآیــد بشــود اسمــش را گــذاشــت دلخــوشــی.


دلخــوشــی مــن ایــن اســت


کــه میــدانــم هستــی.


[ دوشنبه 7 شهریور ماه سال 1390 ] [ 2:15 PM ] [ MJ ] [ هـم نـفـس (5) ]

با ســکوتی ، لــب من


بــســتــه پــیــمــان صــبــور


زیر خــورشــید نــگــاهـی کــه ازو مــی ســوزم


و بــه نــفــرت بــســتــه ســت


شــعــلـه در شــعلــه من،


زیــر ایــن ابــر فــریــب


کــه بــدو دوخــتــه چــشــم


عــطــش خــاطــر ایــن ســوخــتــه تــن،


زیــر ایــن خــنــده پــاک


ورد جــادوگــر کــین


کــه بــه پــای گــذرم بســتــه رســن...


آه


دوســتــان دشــمــن بــا مــن


مهــربــانــان در جــنگ،


همــرهــان بــی ره مــن


یکــدلــان نــاهمــرنــگ...


مــن ز خــود مــی ســوزم


همچــو خــون کــاندر تــب مــن


بــی کــه فــریــاد ازیــن قــلــب صــبــور


بچـــکد در شــب مــن


بــســتــه پــیــمـــان گـــویــی


بــا ســکــوتــی لــب مــن .


این روزا هر وقت دلم میگیره شعر "صبر تلخ" احــمــد شــاملو میشه همدم و مرهم دلتنگیام


واسم دعا کنید این روزا اصلا حال خوبی ندارم منی که هر کی بهم بدی می کرد زیاد طول نمی


کشید فراموش می کردم الان حس می کنم کینه قلبمو سیاه کرده اصلا این حال و روزمو دوست


ندارم. التماس دعا.


[ یکشنبه 6 شهریور ماه سال 1390 ] [ 11:31 AM ] [ MJ ] [ ]

   1    2    3    4    5    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خوشــبختــی من پــیــدا کـردن "تو" از میــان ایــن همــه ضــمیــر بــود
لوگوی وب

♥الــــــــمـــــــــــاس آبـــــــــــــــــی♥
امکانات جانبی